تبليغاتX
یادداشت های یک دیوانه
سلام

دنیا انگار هر روز دارد به انفجار نزدیکتر میشود.شاید همین حالا شاید دیروز .....

وقتی که سرفه میشوی همدست این گلو

من گوش میدهم کثافت ساده تر بگو

بد فحش میدهم که محرومم کند خدا

از روزهای مانده در تقویم روبرو

گاهی شبیه خنجری گمراه میشوم

آهسته در تمام ذهنم میروم فرو

من اعتراف میکنم گاهی میان خود

تف میکنم شکنجه ام را روی بازجو

این شهر بوی وحشی باروت میدهد

سگهای هار کدخدا در حال جستجو

این سگ به خوابهای من هم گیر میدهد

وقتی که زل نمیزنم در چشمهای او

تکرار میشود خدا در قرنهای بعد

مثل کسی که باخته با دستهای رو

من قطع میشوم و تو اسپرم میشوی

داری عجیب میروی در بیضه ام فرو

+ نوشته شده توسط سعید حسن زاده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:25 |
سلام

چند روزی صدایی در مغزم می پیچد.چند هفته ایست میرنجاندو چند سالیست می پرسد :خدا خوب است اما در جای خود.تمام روز خودم هستم و تمام شب را خودم میخوابم خدا خوب است در جای خود

غزل ۸

ترکیده توی مغزم یک پادگان خالی

یک کودتای مبهم در عمق این حوالی

آن گورکن خودش گفت در انفجار روشن

خود را شکست دادیم با قدرتی سفالی

"خد"را غلط نوشتیم تاریخ پاکمان کرد

خود را دوباره خواندیم با (واو)احتمالی

در لابلای شعرم تصویر بی حیائیست

خوابیده مرد با خود افکار انفعالی

از جای دیگرم خون پاشیده روی دیوار

پاشیده روی دیوار یا روی دار قالی

یا دار می زنندم با جرمهای محفوظ

یا فاش می کنندم از نوع خشک و خالی

پنجاه و چند یابو یا گاو چاق و چله

پنجاه و چند خوشه یعنی که خشکسالی

من نوع دیگری از اندیشه های خویشم

تشویش شاعرانه از نوع انتقالی

آتش گرفته ام باز با شعله های پنهان

شاعر به سبک مبهم با وزن اشتعالی

 

+ نوشته شده توسط سعید حسن زاده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:14 |
سلام

این روزها خیلی خسته ام.

دنیایم دچار توهمات از نوع نیمه فلسفی شده و دوست دارد خودش را بکوبد٬ بتراشد٬بفشارد٬یا باد کند یا باد نداردو هوای باد کردن دارد.این روزها برکت خدا که نه خود خدا را هم دور میریزم.

من دلم دستمال ندارد کثافتهای درونش نه٬درونت را پاک کند.این روزها٬این روزها......

غزل ۷

ترجیحآ عاشقم نشو من پارس میکنم

من شعر را هم استخوان احساس میکنم

من فکر میکنم اگر سگ تر از این شوم

عشق تورا تخصصی تر پاس میکنم

آقا شما مخدر از نوع چی؟خدا؟

شرمنده!گرگ گله را حساس میکنم

احمق تو عنکبوت مغزت گم شده مگر؟

این غار را برای تو احداث میکنم

تاریخ در اتاق خود جارو نمیکشد

آن گرگ را به هیبت نسناس میکنم

من دست کم دو سال دیگر حبس میشوم

در را چرا به قفل خود وسواس میکنم

این لعنتی بدون شرحش یک غزل شده

تقصیر توست گفته بودم پارس میکنم

 

+ نوشته شده توسط سعید حسن زاده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 12:7 |
سلام

خوشحالم از اینکه دوستان خوب و بزرگی که همیشه آرزو داشتم شعرهام رو بخونن حالا نقدش هم میکنند این نهایت خوشبختی من در آغاز راهمه

غزل 6

هر شب به سمت نعش خود شليك مي شوم

اين گونه از خودم به من نزديك مي شوم

فرياد مي كشد مرا در كوچه دوره گرد

آهن؟چدن؟زباله ام؟تفكيك مي شوم؟

از درد باد ميكند جاي بخيه ام

نبض گلوله مي شوم تحريك مي شوم

لحن لجن محاوره آغاز مي شود

آغاز سال  نو و من تبريك مي شوم

يك خواب مي دود مرا هر شب به سمت روز

سال هزارو سيصدو تاريك مي شوم

لامصب آب مي شود مرداب مي شود

عشقم؟نه از خودم به تو نزديك مي شوم

+ نوشته شده توسط سعید حسن زاده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت 13:19 |
سلام

ببخشید که دیر امدم

امیدوارم که سال خوبی داشته باشید.

غزل ۵

من ترک میکند خودش را ساعت چهار

در باد غرق میشود با سوت یک قطار

سرجوخه آتش/ از بدنم تیر می کشد

تصویر چند بعدی مردی به روی دار

شب بی رمق شکنجه را تکرار میکند

مادر به سمت کودکش در گیر زهر مار

من باز میدود که زمین گردتر شود؟

خورشید دورتر شود از قوس یک مدار؟

قلاده فریب یک تاریخ میشوم؟

چپ٫ راست٫ پارس میکند اینبار انفجار؟

در گیر و دار یک غزل دیوار میشود؟

حجمت؟نه این کلیشه ای٫ یک دزد نابکار؟

هی پارس میکند که عاشق مانده ام تو را؟

سگ؟نه؟پلیس مظهر گویای اقتدار؟

کار خدا که حکمتش یک چوب بی صداست

درمان درد میکند در وقت اضطرار؟

انسان لابلای این دریافتهای گنگ؟

این گیم باخت؟رفته از این جام هم کنار؟

تأخیر میکنی که هوا ابرتر شود؟

یک سال مانده تا بیاید ساعت چهار!!!!!!

+ نوشته شده توسط سعید حسن زاده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 و ساعت 13:0 |